راز
بزرگترین اقیانوس ، آرام است آرام باش تا بزرگترین باشی
                                                        
درباره وبلاگ


بهتر است که انسان چیزی نداند تا بسیاری از چیز هارا نیمه تمام بداند.
بهتر است که با عقاید خودمان یک ابله باشیم تا آنکه با عقاید دیگران یک دانشمند به حساب آییم.

نیچه

مدیر وبلاگ : dina 1001
مطالب اخیر
نویسندگان
نظرسنجی
آیا از وبلاگ راضی هستید؟؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
کد جست و جوی گوگل
دریافت کد جملات شریعتی
تصاویر زیباسازی نایت اسکین

فال حافظ


جمعه 19 اسفند 1390 :: نویسنده : dina 1001

حكایت آرمان دزدی 

ابوبكر ربابی اكثر شب‌ها به دزدی می‌رفت. شبی چندان كه سعی كرد چیزی نیافت. دستار خود بدزدید و در بغل نهاد. چون به خانه رفت، زنش گفت: چه آورده‌ای؟

گفت: این دستار آورده‌ام.

زن گفت: این كه دستار خود توست.

گفت: خاموش‌، تو ندانی. از بهر آن دزدیده‌ام تا آرمان دزدی‌ام باطل نشود.



 

حكایت آموختن

آنگاه آموزگاری برخاست و از آموختن پرسید.

پیامبر گفت: هیچكس نمی‌تواند شما را چیزی بیاموزد مگر آنچه را كه نیم خواب در فجر آگاهی شما آرمیده است.

آموزگاری كه در سایه معبد میان پیروانش قدم می‌زند از گنج دانش خویش به آنها چیزی نمی‌دهد، بلكه عشق و ایمانش را با آنها قسمت می‌كند.

اگر آموزگاری براستی خردمند باشد، از شما نمی‌خواهد كه به خانه معرفت او داخل شوید، بلكه شما را به آستان اندیشه خودتان بار می‌دهد.

اخترشناس را شاید كه با شما از فهم خویش در اسرار فضا سخنی گوید اما، هیچ نشاید كه فهم خویش را به شما ببخشد.

و خنیاگر تواند كه موسیقی افلاك را بر شما زمزمه كند، اما نتواند شما را گوشی بخشد كه آن زمزمه را دریابید و نه به شما حنجره‌ای عطا كند كه آن موسیقی افلاك را بر شما زمزمه كنید. و آن كس كه در علم اعداد استاد است ممكن است با شما از قلمرو كمیت‌ها سخن گوید اما، نمی‌تواند شما را بدان اقلیم رهنمون شود.

زیرا آدمی نمی‌تواند بال‌های خیال و چشم شهود خویش را به دیگری وام دهد.

و چنانچه هر یك از شما در علم خداوند جایگاهی خاص دارید همچنین باید كه معرفت شما از خداوند و درك شما از اسرار زمین خاص شما باشد.



“هیچ مانعی را بــاور نکن” داستان و حکایتی بسیار جالب

 

3be466a6fd998872cc34912d3719101d “هیچ مانعی را بــاور نکن” داستان و حکایتی بسیار جالب

داستان و حکایت بسیار جالب “هیچ مانعی را بــاور نکن”

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می‌کرد.

او می‌خواست مزرعه سیب‌زمینی‌اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.

تنها پسرش که می‌توانست به او کمک کند، در زندان بود!هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می‌توانید آن را انجام بدهید. مانع ذهن شماست نه زمان و مکانی که به آن وابسته اید.

پیرمرد نامه‌ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد: پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. من نمی‌خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده‌ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می‌شد. من می‌دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می‌زدی … دوستدار تو پدر

پس از چند روز پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد: پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن من آنجا اسلحه پنهان کرده ام.

صبح روز بعد ۱۲ نفر از مأموران اف.بی.آی و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را برای یافتن اسلحه ها شخم زدند بدون این‌که اسلحه‌ای پیدا کنند.

پیرمرد بهت‌زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می‌خواهد چه کند؟

پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می‌توانستم برایت انجام بدهم.



داستان آموزنده و زیبا به نام “مورچه و عسل”

Dastane amozane داستان آموزنده و زیبا به نام “مورچه و عسل”

مورچه ای در پی جمع کردن دانه های جو از راهی می گذشت

و نزدیک کندوی عسل رسید. از بوی عسل دهانش آب افتاد

ولی کندو بر بالای سنگی قرار داشت و هر چه سعی کرد

از دیواره سنگی بالا رود و به کندو برسد نشد.

دست و پایش لیز می خورد و می افتاد…

هوس عسل او را به صدا درآورد و فریاد زد:

ای مردم، من عسل می خواهم، اگر یک جوانمرد پیدا شود

و مرا به کندوی عسل برساند یک «جو» به او پاداش می دهم.

یک مورچه بالدار در هوا پرواز می کرد. صدای مورچه را شنید و به او گفت:

مبادا بروی … کندو خیلی خطر دارد!

مورچه گفت: بی خیالش باش، من می دانم که چه باید کرد…!

بالدار گفت:آنجا نیش زنبور است.

مورچه گفت:من از زنبور نمی ترسم، من عسل می خواهم.

بالدار گفت:عسل چسبناک است، دست و پایت گیر می کند.

مورچه گفت:اگر دست و پاگیر می کرد هیچ کس عسل نمی خورد!!!

بالدار گفت:خودت می دانی، ولی بیا و از من بشنو و از این هوس دست بردار،

من بالدارم، سالدارم و تجربه دارم، به کندو رفتن برایت گران تمام می شود

و ممکن است خودت را به دردسر بیندازی…

مورچه گفت:اگر می توانی مزدت را بگیر و مرا برسان،

اگر هم نمی توانی جوش زیادی نزن.

من بزرگتر لازم ندارم و از کسی که نصیحت می کند خوشم نمی آید!

بالدار گفت:ممکن است کسی پیدا شود و ترا برساند

ولی من صلاح نمی دانم و در کاری که عاقبتش خوب نیست کمک نمی کنم.

مورچه گفت: پس بیهوده خودت را خسته نکن.

من امروز به هر قیمتی شده به کندو خواهم رفت.

بالدار رفت و مورچه دوباره داد کشید:

یک جوانمرد می خواهم که مرا به کندو برساند و یک جو پاداش بگیرد.

مگسی سر رسید و گفت:

بیچاره مورچه! عسل می خواهی و حق داری، من تو را به آرزویت می رسانم…

مورچه گفت: آفرین، خدا عمرت بدهد. تو را می گویند حیوان خیرخواه!!!

مگس مورچه را از زمین بلند کرد و او را دم کندو گذاشت و رفت…

مورچه خیلی خوشحال شد و گفت: به به، چه سعادتی، چه کندویی، چه بویی،

چه عسلی، چه مزه یی، خوشبختی از این بالاتر نمی شود،

چقدر مورچه ها بدبختند که جو و گندم جمع می کنند

و هیچ وقت به کندوی عسل نمی آیند…!

مورچه قدری از اینجا و آنجا عسل را چشید و هی پیش رفت

تا رسید به میان حوضچه عسل،

و یک وقت دید که دست و پایش به عسل چسبیده و دیگر نمی تواند از جایش حرکت کند…

مور را چون با عسل افتاد کار / دست و پایش در عسل شد استوار

از تپیدن سست شد پیوند او / دست و پا زد، سخت تر شد بند او

هرچه برای نجات خود کوشش کرد نتیجه نداشت. آن وقت فریاد زد:

عجب گیری افتادم، بدبختی از این بدتر نمی شود، ای مردم، مرا نجات بدهید.

اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا از این کندو بیرون ببرد دو جو به او پاداش می دهم !!!

گر جوی دادم دو جو اکنون دهم / تا از این درماندگی بیرون جهم

مورچه بالدار از سفر برمی گشت، دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت:

نمی خواهم تو را سرزنش کنم اما هوسهای زیادی مایه گرفتاری است…

این بار بختت بلند بود که من سر رسیدم ولی بعد از این مواظب باش

پیش از گرفتاری نصیحت گوش کنی و از مگس کمک نگیری.

مگس همدرد مورچه نیست و نمی تواند دوست خیرخواه او باشد…

سخن روز : از مردم طماع راستی مجوی و از بی وصل وفا مخواه.(غزالی)



داستان زیبای و شنیدنی حکایت خدا و گنجشک

5446544 داستان زیبای و شنیدنی حکایت خدا و گنجشک

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: ” می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
” فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

” با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.
” گنجشک گفت:
” لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:
” ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. ” گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت: ” و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. ” اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.




داستان استجابت دعا

nmia1xlb3urkxp13m داستان استجابت دعا

روزی مردی خواب عجیبی دید.

دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند.

هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند

و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند

باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید:

شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد

گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.

مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت

می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.

مرد پرسید:

شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت:

اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است.

با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است.

مردمی که دعاهایشان مستجاب شده

باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر. . .



داستان رئیس جوان قبیله

sorkhpost داستان رئیس جوان قبیله.

مردان قبیله سرخ پوست از رییس جدید می‌پرسند:

Winter is hard on you before

«آیا زمستان سختی در پیش است؟»

رییس جوان قبیله که هیچ تجربه‌ای در این زمینه نداشت، جواب میده «برای احتیاط برید هیزم تهیه کنید»

بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه: «آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»

پاسخ: «اینطور به نظر میاد»…

پس رییس به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنند

و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه:

«شما نظر قبلیتون رو تایید می کنید؟» پاسخ: «صد در صد»

رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند.

بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟»

پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!!!

رییس: «از کجا می دونید؟»

>> پاسخ: «چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن!!

خیلی وقتها ما خودمان مسبب وقایع اطرافمان هستیم.



عاقبت زنی که نامزدش را به مهمانی های شبانه می برد

siiqhwpurgzvfdb0b9sy عاقبت زنی که نامزدش را به مهمانی های شبانه می برد

تصمیم داشتم ایرادهای نامزدم را بر طرف کنم و به پیشنهاد یکی از دوستانم او را همراه خودم به چند مجلس پارتی بردم تا آداب معاشرت یاد بگیرد اما … !

نامزدم پسری چشم و گوش بسته و گوشه گیر بود اما با اشتباهاتی که من مرتکب شدم او در کمتر از شش ماه ، تمام حرف های قشنگی که روزهای اول می زد را فراموش کرد و الان با دو دختر جوان ارتباط مخفیانه برقرار کرده است.

مهسا در مرکز مشاوره پلیس شهرستان طرقبه شاندیز افزود: چند ماه قبل پسر یکی از اقوام به خواستگاری ام آمد و من با مشورت خانواده ام به او جواب مثبت دادم.

حمید پسر سر به زیر و خجالتی بود و در جشن عقد کنان مان ، دوستانم با تمسخر و حالتی تحقیر آمیز می گفتند این گاگول خان را از کجا شکار کرده ای که وقتی به داخل اتاق عقد آمد رنگش مثل قالی لاکی رنگ سرخ شده بودو دستانش می لرزید.

عروس جوان افزود: از این که دوستانم ، همسرم را مسخره می کردند خیلی ناراحت شدم و از همان روز اول با حمید سر ناسازگاری گذاشتم .

تصمیم داشتم ایرادهای او را بر طرف کنم و به پیشنهاد یکی از دوستانم ، نامزدم را همراه خودم به چند مجلس پارتی بردم تا آداب معاشرت یاد بگیرد.

حمید در جلسه اول خیلی غیرتی شده بود و از من ایراد می گرفت که چرا با پسران غریبه خوش و بش می کنی ولی همان شب یکی از دوستانم که دختر خوش سر زبانی است برای چند دقیقه او را به زیر درختان باغ برد.

نمی دانم چه صحبتی بین آنها رد و بدل شد که نامزدم تغییر روحیه داد و از آن به بعد خودش پی گیر بود که چه زمانی به میهمانی شبانه می رویم و … .

از این بابت خیلی خوشحال بودم و به باوری غلط تصور می کردم شوهرم با کلاس شده است ولی در کمتر از۴ ماه فهمیدم حمید با ۲ دختر که از آشنایان یکی از دوستانم هستند ارتباط پنهانی برقرار کرده است .

با توجه به حرف هایی که به گوشم می رسید خیلی نگران شدم وبا پشیمانی از حماقتی که کرده بودم تصمیم گرفتم نامزدم را اصلاح کنم اما او تعهداتش را زیر پا گذاشته است و حالا به شکل و شمایلم ایراد می گیرد و مرا با دختران دیگر مقایسه می کند.

مهسا افزود: ما سر این حرف ها با هم اختلاف پیدا کردیم و من چون دور از چشم پدر و مادرم در مجالس پارتی شرکت کرده بودم نمی توانستم در این باره چیزی به خانواده ام بگویم. حمید هم خیلی راحت به دام فساد اخلاقی افتاده و از حدود ۲هفته قبل فهمیدم شوهر یکی از دوستانم ، او را به شیشه آلوده کرده است.

با اطلاع از این واقعیت تلخ ، اختلافات ما اوج گرفت و یک هفته است که ماباهم قهر کرده ایم ولی پدر و مادرم از این موضوع خبر ندارند اما دیشب از کلانتری طرقبه زنگ زدند و گفتند که حمید را در یک مجلس اکس پارتی با وضعیت بسیارزننده ای دستگیر کرده اند.

من دلتنگ صفا، صداقت و سادگی هستم که حمید در روزهای اول عقدمان داشت و حالا می فهمم هرکس با ایمان و با حیا باشد موفق می شود و زیر پا گذاشتن ارزش ها و اعتقادات، هستی ما آدم ها را نابود می کند.


بازنشر : سایت تفریحی فان پاتوق . کام









نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic